یک زبان دارم دو تا دندان لق ، می زنم تا می توان حرف حق ...

اهدای اعضای بدن مادر جوان ساروی جان چندین نفر را نجات داد

تاریخ:سه شنبه 2 تیر 1394-12:42 قبل از ظهر

تنها یك ماه پس از مادر شدن ؛

اهدای اعضای بدن مادر جوان ساروی جان چندین نفر را نجات داد

 

شاید كمتر كسی فكر می كرد عروس خانمی كه اردیبهشت ماه 93 جشن ازدواجش را برگزار نمود ، یك سال بعد دیگر در میان خانواده خود نباشد.

مریم (مهرنوش) ابراهیمی ،‌ مادر جوان ساروی اردیبهشت ماه سال 94 و دقیقا یك سال پس از عروسیش مادر می شود و دختری زیبا به جهان هستی می آورد . كمتر از یك ماه پس از زایمان دچار سردرد های عجیبی شده و با مراجعه به پزشك متوجه وجود یك توده در سر خود می گردد.

مریم به همراه خانواده اش راهی پایتخت می شود تا درمان خود را آغاز نماید . پزشكان دستور جراحی می دهند . پس از یك عمل جراحی چند ساعته توده را از سرش خارج می سازند. همه امیدوار به شفای او بودند ، اما به ناگاه خونریزی عجیب مغزش او را به كما می برد.

پزشكان قطع امید كرده و اعلام مرگ مغزی می نمایند. امتحان سختی مقابل خانواده اش قرار می گیرد. آنها باید تصمیم بزرگی می گرفتند. این خانواده صبور ، با یك گذشت وصف ناشدنی اعضای بدن او را برای زندگی دادن به چند بیمار دیگر و شادی چندین خانواده ،‌ اهدا می نمایند.

اكنون او دیگر در بین ما نیست و دیگر دختر یك ماه اش نمی تواند شیر مادر بخورد و آغوش مادرش را آرمگاه خود بیابد ؛ اما قلبش در سینه ای دیگر می تپد و چندین پدر و مادر و فرزند را به زندگی امیدوار می كند.

 و چه سخت بود برای همسر ، پدر ، مادر و خانواده اش وداع آخر با این مادر گرامی و همسر مهربان و دختر عزیز .

مریم (مهرنوش) هرگز در دلهای ما نمی میرد و همه او را زنده می دانند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دانلود سوالات آزمون ارشد ژنتیک پزشکی 91-92

تاریخ:پنجشنبه 2 خرداد 1392-01:22 بعد از ظهر

با سلام. بنا به درخواست یکی از عزیزان به دنبال سوالات آزمون  ارشد ژنتیک پزشکی سال 91-92 بودم. اما دیدم متاسفانه برخی سود جو این امر را پولی کرده و جویندگان دانش را مجبور به خرید یک چیز رایگان نموده اند.

پس تصمیم گرفتم این آزمون را خریده و به صورت رایگان در اختیار همگان قرا دهم.

با کلیک روی یکی از لینک ها زیر سوالات آزمون ارشد ژنتیک پزشکی 91-92 را رایگان دانلود کنید. (توجه نمایید باید برنامه های winrar , Adobe Pdf  روی سیستمتان نصب باشد)

دانلود سوالات آزمون ارشد ژنتیک پزشکی 91-92








نوع مطلب : علمی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پنچری آمبولانس ...

تاریخ:دوشنبه 8 آبان 1391-01:56 بعد از ظهر

راننده آمبولانس بودم در خط حلبچه، یك روز با ماشین بدون زاپاس رفته بودم جلو شهید و مجروح بیاورم. دست بر قضا یكی از لاستیكها پنچر شد. رفتم واحد بهداری و به یكی از برادران واحد گفتم: پنچرگیری این نزدیكی ها نیست؟
مكثی كرد و گفت: چرا چرا.
پرسیدم: كجا؟

جواب داد: لاستیك را باز كن ببر آن طرف خاكریز (منظورش محل استقرار نیروهای عراقی بود) به یك دو راهی می رسی، بعد دست چپ صد متر جلوتر سنگر پنچرگیری پسرخالمه! برو آنجا بگو منو فلانی فرستاده، اگر احیانا قبول نكرد با همان لاستیك بكوب به مغز سرش ملاحظه منو هم نكن.



نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ریش بغل دستی !!!

تاریخ:جمعه 5 آبان 1391-08:47 بعد از ظهر

ایام رجب المرجب بود و هر روز دعای «یا من ارجوه لکل خیر» را می خواندیم. حاج آقا قبل از مراسم برای آن دسته از دوستان که مثل ما توجیه نبودند، توضیح می داد که وقتی به عبارت "یا ذوالجلال و الاکرام "رسیدید، که در ادامه آن جمله "حرّم شیبتی علی النار " می آید، با دست چپ محاسن خود را بگیرید و انگشت سبابه دست دیگر را به چپ و راست تکان دهید.


هنوز حرف حاجی تمام نشده ، یک بچه بسیجی شیطون از انتهای مجلس برخاست و گفت: اگر کسی محاسن نداشت ،چه کار کند؟
برادر روحانی هم که اصولا در جواب نمی ماند گفت: محاسن بغل دستی اش را بگیرد .چاره ای نیست، فعلا دوتایی استفاده کنند تا بعد!!!

نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خُر و پُف شهید!

تاریخ:چهارشنبه 3 آبان 1391-07:36 بعد از ظهر

صحبت از شهادت و جدایی بود و اینکه بعضی جنازه‌ها زیر آتش می‌مانند و یا به نحوی شهید می‌شوند که قابل شناسایی نیستند. هر کس از خود نشانه‌ای می‌داد تا شناسایی جنازه ممکن باشد. یکی می‌گفت: «دست راست من این انگشتری است.»
دیگری می‌گفت: «من تسبیحم را دور گردنم می‌اندازم.»

نشانه‌ای که یکی از بچه‌ها داد برای ما بسیار جالب بود.

او می‌گفت: «من در خواب خُر و پُف می‌کنم، پس اگر شهیدی را دیدید که خُر و پُف می‌کند، شک نکنید که خودم هست.»



نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع !!!

تاریخ:شنبه 29 مهر 1391-10:00 بعد از ظهر

حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع !!!

در اوج باران تیر و ترکش بعضی از این نیروها سعی شان بر این بود تا بگویند قضیه اینقدرها هم سخت نیست و شبها دور هم جمع می‌شدند و روی برانکاردها عبارت نویسی می‌کردند.

یکبار که با یکی از امدادگرها برانکارد لوله شده‌ای را برای حمل مجروح باز کردیم، چشممان به عبارت‌ «حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع!» افتاد. 

از قضا مجروح نیز خوش هیکل بود. یک نگاه به او می‌کردیم یک نگاه به عبارت داخل برانکارد. نه می‌توانستیم بخندیم، نه می‌توانستیم او را از جایش حرکت بدهیم. بنده خدا هاج و واج مانده بود که چه بگوید. بالاخره حرکت کردیم و در راه مرتب می‌خندیدیم.



نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو راهی سوار نمی کنم !!!

تاریخ:پنجشنبه 27 مهر 1391-03:11 بعد از ظهر

امام جماعت ما بود. اما مثل اینکه شش ماهه دنیا آمده بود. حرف می زد با عجله، غذا می خورد با عجله، راه می رفت می خواست بدود و نماز میخواند به همین ترتیب. اذان، اقامه را که می گفتند با عجلوا بالصلوة دوم قامت بسته بود.

تو راهی سوار نمی کنم !!!

قبل از اینکه تکبیر بگوید سرش را بر می گرداند رو به نمازگزاران و می گفت: من نماز تند می خوانم، بجنبید عقب نمانید. راه بیفتم رفته ام، پشت سرم را هم نگاه نمی کنم، بین راه نگه نمی دارم و تو راهی هم سوار نمی کنم!!!

نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کی سردشه ؟!؟

تاریخ:شنبه 22 مهر 1391-12:36 بعد از ظهر

هوا خیلی سرد بود. از بلندگو اعلام کردند جمع شوید جلوی تدارکات و پتو بگیرید.

فرمانده گردان با صدای بلند گفت: «کی سردشه؟»

همه جواب دادند: «دشمن»
فرمانده گفت: «احسنت، احسنت. معلوم می‌شود هیچکدام سردتان نیست. بفرمایید بروید دنبال کارهایتان. پتویی نداریم که به شما بدهیم»

داد همه رفت به آسمان.

البته شوخی بود.



نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

صدام جارو برقیه!!!

تاریخ:پنجشنبه 13 مهر 1391-10:26 بعد از ظهر

صبح روز عملیات والفجر10 در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود 100اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت خارج شود جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جاروبرقیه» فرمانده گروهان برادر قربانی هم کنارم ایستاده بود و باز برای اینکه فضای خموده را به نشاط تبدیل کنم فریاد زدم:«الموت لقربانی» اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودندو قربانی هم دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهیم او می‌گفت قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم...



نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خنده در نماز!

تاریخ:دوشنبه 10 مهر 1391-05:04 بعد از ظهر

الله اكبر، سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض اینكه قامت می بستی و دستت از دنیا كوتاه می شد و نه راه پس داشتی نه راه پیش پچ پچ كردنا شروع می شد. مثلا می خواستند طوری حرف بزنند كه معصیت هم نكرده باشند و اگر بعدِ نماز اعتراض كردی بگویند ما كه با تو نبودیم!


اما مگر می شد با آن تكه ها كه می آمدند آدم حواسش جمعِ نماز باشد؟ مثلا یكی می گفت: واقعا اینكه می گویند نماز معراج مومن است این نماز ها را می گویند نه نماز من و تو را. دیگری پی حرفش را می گرفت كه: من حاضرم هرچی عملیات رفتم بدهم دو ركعت نماز او را بگیرم. و سومی: مگر می دهد پسر؟!... و از این قماش حرفا. و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می كردند به تفسیر كردن: ببین! ببین! الان ملائكه دارند قلقلكش می دهند و اینجا بود كه دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد، خصوصا آنجا كه می گفتند: مگه ملائكه نامحرم نیستند؟ و خودشان جواب میدادند: خوب لابد با دستكش قلقلك می دهند!!!


نوع مطلب : افلاکیان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic